” ایشتار “
- شناسه خبر: 58626
- تاریخ و زمان ارسال: 30 آذر 1400 ساعت 16:49
- نویسنده: modir

در دومین نامه ای که از سراب به نینوا ارسال شد، کاملا روشن بود کاهنان معابد لنجوان و وینی قصد دارند پای قشون آشور را به منطقه باز کنند.پادشاهان و خوابگزاران نینوا برای چپاول ثروت های منطقه به هر حیله ای متوصل می شدند.ارسال مجسمه ی خدایانشان به مناطق اطراف، شیوه ای بود که جواب داده بود. تیگلات پلیصر پادشاه عیاش و سیاستمدار نینوا می خواست کل فلزات و منابع را به همراه بردگانی که به دست می آورد برای آبادانی کاخ هایش در نینوا به کار گیرد.”ایشتار” و “انیل” و ” اینانا” از مهمترین خدایان نینوا بودند و قرنها به خاطرشان سرزمین های اطراف دولت آشور با خون مظلومان رنگین شده بود.پسرکی که در” سرآو” مجسمه را پیدا کرد ، مثل همه مردم از فریب کاهنان چیزی نمی دانست، ولی از لمس اندام طلایی ایشتار در تاریکی شب نوعی فرح و شادی در جانش می ریخت که برایش تازگی داشت. شنیده بود که ایشتار خدای شادی و نشاط بی پایان است و خدایان عبوس را در آسمان قلقک می دهد تا بخندند بر پوچی دنیای روی زمین . با آنکه دستان مجسمه بوی پا می داد، پسرک ابدا نمی خواست این مجسمه ی طلایی عریان را از دست بدهد.
شبی که در صندوق ادویه پنهان شده بود ، از گوشه ی تاریک آلاچیق به وضوح صحبت های کاهنان با چوپانان دولت اورارتور را می شنید که می گفتند:برای رفع خشکسالی و بدبختی چاره ای جز این نیست که به نینوا نامه نوشته از پادشاه درخواست کنید طی مراسمی به همراه هیئتی مجسمه ی ایشتار بانوی آب ها را به منطقه ی شما” زیکرتو” بفرستد.سنگ های بزرگ این کوهستان نیاز به باران دارند.آتروپن بدون این الهه از بین خواهد رفت.ده سال قبل همین الهه ایشتار یا به قول شما آستار بود که شهر ساحلی زیبایتان را نجات داد و ساکنان به افتخار این الهه فرزندانشان را قربانی کرده نام شهر را ” آستارا ” گذاشتند.
پسرک چهره ی اهالی را نمی دید ولی می توانست حدس بزند که سخنان کاهنان معبد وینی و لنجوان با روح و روانشان چه کرده است. عجیب بود وقتی حرف از خدایان آشور می شد ، “خالدی” و”شیوینی”وهفتاد و هفت خدای دیگر خود را فراموش می کردند. البته آنان مجبور بودند از دست عمال دولت اورارتور و ظلم زمین داران بزرگ خود رابه دامن دولت آشور بیاندازند.در این مسیر اولین کار اظهار ارادت به خدایان آشور بود.و قربانی کردن بود.
کاهن اعظم گفت :دیشب مجسمه ایشتار در بین همین چادرها مفقود شده . ما مجبوریم قبل از آنکه خبر به نینوا برسد، سارق را با مجسمه در یک گور دفن کنیم تا دموزی خوشنود شود.
پسرک نمی دانست که “دموزی ” همسر ایشتار است و برای آوردن بهار به دنیای مردگان رفته و ایشتار به خاطرش درختانی همیشه بهار آفریده.
برای مرگ دموزی کاهنان قرن هاست که گریه می کنند اما ایشتار امیدوارانه منتظر است و به همین خاطر همیشه شاد و سرخوش رو به آفتاب می ایستد و داغ می شود.
یکی از چوپانان پیر گفت : ای کاهن بزرگ شنیده ام ایشتار مردان را قدرت می دهد و زنان نازا را فرزند ،آیا چنین است؟کاهنی که شکمش از زیر گردنش شروع می شد ، شلوارش را به سختی بالا کشید و گفت:البته ،حتی اگر زنان کمی بیشتر ناله کنند و ضجه بزنند ، دو قلو هم به آنان داده می شود. ایشتار همچنان که شما را شاد و سرخوش می کند به زمین هایتان باران و برکت می بخشد .به شرطی که سارق را پیدا کرده با دست وپای بسته در گور کنید. ما به یک گور نیاز داریم و یک قربانی تا ایشتار شما را از شر خشکسالی ،سیل ،زلزله و طاعون در امان دارد.ایشتار از پرستندگان تنها مس و نقره و طلا می پذیرد.برای اجابت ایشتار، بره ها را نیاز نیست به او ببخشید ،چون همه ی بره ها مال اوست همچنانکه همه ی دختران و چمنزاران.
در راه برگشت کاهنی که هنوز ریش در نیآورده بود از کاهن اعظم پرسید؟ آیا واقعا می خواهید پسرک را با مجسمه دفن کنید؟شما که خودتان مجسمه را جلو چادر آنها در مراتع بزقوش رها کردید.راستی جناب کاهن آن بره ها چه شد؟
کاهن اعظم نگاه عاقل اندر سفیهی به این کاهن تازه کار کرد و گفت:ناهار چی میل داری دوست من؟
فردا نزدیک ظهر پسرک را دست و پا بسته با مجسمه ای در آغوش در گور گذاشتند .پدر که نداشت.مادرش را سر بریدند و با خونش بر تخته سنگی بزرگ نوشتند” به ایشتاران خوش آمدید.”
به قلم:بابک عارفی








