پرش به محتوا
امروز: سه‌شنبه، ۱۲ آبان ۱۴۰۵

قهرمان بالام گلیر

کد خبر: ۶۱۰۲۱
قهرمان بالام گلیر


به گزارش صدای سراب، سلمان قهرمانی به مناسبت سالروز ورود آزادگان به نیهن عزیزمان ایران نوشت:

سال دوم دبستان بودم، مردادماه ۱۳۶۹ جنگ تمام شده بود اما زخم‌هایش هنوز در دل‌ها زنده بود. تیر ماه سال قبل آتش‌بس امضا شده بود، اما هنوز صدای انفجار، در گوش‌مان می‌پیچید. آرامش تازه داشت از لابه‌لای ترک‌های زندگی رخنه می‌کرد.  آسمانی که دیگر موشک نداشت، کوچه‌هایی که بوی خون نمی‌داد، و بچه‌هایی که با خیال راحت بازی می‌کردند.

در همین روزها بود که خبری مثل نسیم در شهر سراب پیچید:

آزادگان در راه‌اند..

هیجان عجیبی همه‌جا را گرفته بود. زن‌ها چادر به کمر بستند، مردها دل‌شان برای فرزندان اسیر این خاک تنگ شد. یادشان آمد مادرانی هنوز چشم‌به‌راهند. اعلامیه‌ها از بلندگوهای مسجدها و ماشین‌ها پخش می‌شد. مردم را خبر می‌کردند که آزاده‌ای وارد شهر می‌شود. ، همه برای استقبال ٱسرا روی پل تاجیار خیابان امام جمع می‌شدند.

آن روز پل پر از جمعیت بود. آفتاب مرداد می‌تابید، اما هیچ‌کس احساس گرما نمی‌کرد. وانت‌های تویوتا از سمت تبریزمی آمدند،  در عقب‌شان مردانی با لباس‌های خاکستری، با اندامی لاغر و نحیف و با صورتی آفتاب‌سوخته، اما چشم‌هایی که هنوز برق می زدند، ایستاده بودند.
شهر غرق در اشک و صلوات و فریاد بود. مردم گل می‌آوردند، گردن آزاده‌ها می‌انداختند. بعضی‌ها در میان جمعیت از هوش می‌رفتند.

یادم هست یکی از همین آزاده‌ها، وقتی روی پل رسید، از ماشین پیاده شد. جاده خاکی بود.روی خاک زانو زد، پیشانی به خاک گذاشت،تا چند دقیقه گریه کرد. فقط شانه‌هایش می‌لرزید. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. همه ساکت بودند. همه اشک می‌ریختند. آن لحظه، کل شهر شده بود یک دل. یک صدا. یک بغض.

در میان آن شور و بغض، عاشق نادر جوادی فرزند ارشد عاشق بولود بزرگ ، با آن ساز ترکی  جان‌سوز خود، خاک و سکوت را درهم شکست.  صدایش، مثل ناله‌ی مادری در نیمه‌شب‌های بی‌پسر، بر آسمان کشور افتاد و دل‌ها را شکست. موسیقی او، اشک را اجبار نمی‌کرد؛ اشک، بی‌هیچ اختیاری جاری می‌شد.

من در آن روزها نه‌ساله بودم. خانه‌مان ساکت بود. جز صدای گاه‌به‌گاه استاد شجریان یا ناظری، که از ضبط آیوا برادرم پخش می‌شد، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود. وقتی برای اولین‌بار نغمه‌ی نادر جوادی را در چهارراه فردوسی ،از مغازه کاست فروشی خدابیامرز یدالله سرابی شنیدم، دلم خواست نوارش را داشته باشم بخصوص برای  مادرم که سوادی نداشت و فارسی نمی دانست. برای خریدنش یک ماهی پولهای تو جیبی ام را جمع کردم. سی تومان جمع کردم و با ذوق خودم را به مغازه‌ی یدالله سرابی  رساندم، خدایش بیامرزد. وارد که شدم  سلام کردم.گفتم: عمو، من سی تومان پول جمع کردم نوار ترکی قهرمان گلیر را میخواهم ،برای ننم می‌خوام …. پولهایم را گرفت و یک کاست اُرجینال عاشق نادر جوادی را با دو سکه پنج تومانی گذاشت کف دستم و گفت پسر کاست قیمتش بیست تومان است ده تومانش اضافه هست … بعد لبخندی زد و گفت با خوشی گوش بدید ولذت ببرید

سراسیمه در حالی که کاست را در سینه ام فشرده بودم به خانه رسیدم  سلفونش را با دقت باز کردم، گذاشتمش داخل ضبط دگمه را فشار دادم
…مادرم در حال خیاطی بود ….

صدای عاشق  نادر  در فضای اتاق  پیچید….قهرمان بالام گلیر ، مهربان بالام گلیر….
  و همان‌جا، در دل نغمه‌ی حماسی او مادرم مثل اینکه معجزه ای رخ داده باشد آرام از جا برخاست.

مادرم زنی معمولی بود. نه شاعر، نه قهرمان. اما در چشمانش سال‌ها دعا، سکوت، و گریه‌های بی‌صدا نشسته بود. مادری که هرچند  داغ پسر خودش را در جنگ  ندیده بود، اما برای هزاران پسر این وطن، هر شب دعا کرده بود. با شنیدن آن نغمه، چیزی در درونش شکست یا شاید بیدار شد.

آخرین بار که رقصیده بود، به یاد نمی‌آورد. شاید ده  شاید هم پانزده سال پیش، وقتی صدای عیسی باربد فقید در عروسی‌های دهات می‌پیچید. همان باربدی که حالا سال‌ها بود در خاک خوابیده بود. اما نغمه‌ی جوادی، چیزی را در وجود مادرم تکان داد.

با دستانی که دیگر رمق خیاطی نداشت،دامن گلگونی را که خودش با ظرافت دوخته بود، پوشید. لبخند کم‌رمقی بر لب آورد. اشک در چشم‌هایش حلقه زد، و رقصید…

رقصی آرام، بی‌ادعا. مثل دعای مادری در دل شب. رقصی برای پایان جنگ، برای صلح، برای آغوش‌هایی که هنوز خالی مانده‌اند. دامنش در هوا چرخید، مثل پرچمی از امید.
گل‌های پارچه، نه زینت تن، که تجسم روزهای روشن آینده بودند. با هر گام، با هر چرخش، گویی می‌گفت: خدایا، بگذار این سرزمین دوباره آرام بگیرد…

در آن خانه‌ی کوچک، در آن عصر مردادی، یک نوار، یک رقص، یک اشک، و صدای زخمی ساز  یک عاشق دلسوخته،همه‌ی رنج جنگ را در خود جمع کردند و به سکوت سپردند.

مادرم،همان زن ساده و خسته،در همان لحظه، برای من نماد صلح شد.

و من، کودک نه‌ساله، ساکت ایستاده بودم، و به دامن گلگونی مادرم نگاه می‌کردم که در باد می‌چرخید و در میان اشکهایش، برای وطن، دوباره شکوفه می‌زد…

✍سلمان قهرمانی
قهرمان بالام گلیر🇮🇷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از تأیید مدیر منتشر می‌شوند.