پرش به محتوا
امروز: جمعه، ۲۴ مهر ۱۴۰۵

مادران شهدا عجب صفایی دارند

کد خبر: ۳۳۴۱ بازدید: ۶۸۴
مادران شهدا عجب صفایی دارند

هر روز که می‏گذرد، خورشید بین من و مهربانی‏های تو بیشتر فاصله می‏ اندازد.

نمی‏دانم چند سال خورشیدی از تو دور افتادم.

درست یادم نیست کجای دجله یا فرات، یا کنار اروند بود که تو کبوتر شدی, شاید بدنت را تکه‏ تکه تا خلیج فارس رسانده‏ ای تا ابرها بر خاک ما، با بوی تو ببارند و هر بار که باران می‏ بارد، رنگین کمان‏ها آفتاب را شگفت ‏زده کنند.
من از بهار، دور افتاده‏ ام.
هر شب خواب می‏بینم که تمام دیوارهای دنیا، بین من و تو صف کشیده ‏اند.

آنقدر از تو دور می‏شوم در خواب‏هایم که آسمان، پشت پلک‏هایم می ‏افتد و دیگر نمی‏توانم ببینمت.

بعد از تو، هیچ‏کس برایم آواز نمی‏خواند؛ این را می‏توانی از موهای سپیدم برسی.
ماه، بعد از رفتن تو به احوال‏پرسی پنجره اتاقم نیامده است.

بعد از تو در بیراهه ‏های تمدن، گمراه شدم؛ انگار در چاه ویل سقوط کرده‏ ام!

خوب می‏دانم که امانت‏دار خوبی نبوده ‏ام.

هیچ‏وقت نتوانسته‏ ام از انقلاب، این میراث گرامی تو، به اندازه ‏ای که تو دوست داشتی دفاع کنم.

علف‏های هرز دارند ریشه‏ هایم را می‏جوند. من از بهار دور افتاده‏ ام آن‏قدر که حتی از پاییزها خجالت می‏کشم.
خدا کند فراموش نکنم!
دنیا برای تو قفسی بود که حتی هیچ گنجشک کوچکی تحملش را نداشت؛ چه برسد به تو که سیمرغی بودی.

همه به من می‏گویند خوش به حالت که شهید داده‏ ای؛ اما من می‏ترسم از این بار امانتی که برایم گذاشته‏ ای. من دلهره دارم از این میراث گرانبهایی که زانوانم را به لرزه انداخته است.

کمکم کن تا فراموش نکنم که تو برای چه خون داده‏ ای!

کمکم کن تا فراموش نکنم که شهید داده ‏ام!

خدا کند که یادمان نرود شهیدان چه کبوتران عزیزی بودند!

۱ (۴)

 

۱ (۵)

۱ (۷) ۱ ۱ (۲) ۱ (۳)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از تأیید مدیر منتشر می‌شوند.