مادران شهدا عجب صفایی دارند
- شناسه خبر: 3341
- تاریخ و زمان ارسال: 30 بهمن 1393 ساعت 19:43
- نویسنده: modir

هر روز که میگذرد، خورشید بین من و مهربانیهای تو بیشتر فاصله می اندازد.
نمیدانم چند سال خورشیدی از تو دور افتادم.
درست یادم نیست کجای دجله یا فرات، یا کنار اروند بود که تو کبوتر شدی, شاید بدنت را تکه تکه تا خلیج فارس رسانده ای تا ابرها بر خاک ما، با بوی تو ببارند و هر بار که باران می بارد، رنگین کمانها آفتاب را شگفت زده کنند.
من از بهار، دور افتاده ام.
هر شب خواب میبینم که تمام دیوارهای دنیا، بین من و تو صف کشیده اند.
آنقدر از تو دور میشوم در خوابهایم که آسمان، پشت پلکهایم می افتد و دیگر نمیتوانم ببینمت.
بعد از تو، هیچکس برایم آواز نمیخواند؛ این را میتوانی از موهای سپیدم برسی.
ماه، بعد از رفتن تو به احوالپرسی پنجره اتاقم نیامده است.
بعد از تو در بیراهه های تمدن، گمراه شدم؛ انگار در چاه ویل سقوط کرده ام!
خوب میدانم که امانتدار خوبی نبوده ام.
هیچوقت نتوانسته ام از انقلاب، این میراث گرامی تو، به اندازه ای که تو دوست داشتی دفاع کنم.
علفهای هرز دارند ریشه هایم را میجوند. من از بهار دور افتاده ام آنقدر که حتی از پاییزها خجالت میکشم.
خدا کند فراموش نکنم!
دنیا برای تو قفسی بود که حتی هیچ گنجشک کوچکی تحملش را نداشت؛ چه برسد به تو که سیمرغی بودی.
همه به من میگویند خوش به حالت که شهید داده ای؛ اما من میترسم از این بار امانتی که برایم گذاشته ای. من دلهره دارم از این میراث گرانبهایی که زانوانم را به لرزه انداخته است.
کمکم کن تا فراموش نکنم که تو برای چه خون داده ای!
کمکم کن تا فراموش نکنم که شهید داده ام!
خدا کند که یادمان نرود شهیدان چه کبوتران عزیزی بودند!













