شهیدی که تاریخ شهادتش را در وصیتنامه نوشته بود
- شناسه خبر: 3123
- تاریخ و زمان ارسال: 27 بهمن 1393 ساعت 18:45
- نویسنده: modir

به گزارش صدای سراب
پسر شما یکی از شهیدان دوران دفاع مقدس است که در فعالیتهای قرآنی حضوری مستمر داشت. برای سؤال اول کمی از دوران کودکی پسرتان و فضای خانوادهتان بگویید.
قبل از جواب به این سؤال دوست دارم اتفاق جالبی که پیش از تولد محمدحسین رخ داد را بگویم. هنگامی که محمدحسین را باردار بودم خواب برادرم که از سادات و روحانیون است را دیدم. برادرم به خوابم آمد و گفت باید اسم فرزندت را محمد، حسین یا مهدی بگذاری. من همان لحظه از خواب بیدار شدم و به همسرم گفتم، فکر میکنم فرزندم پسر باشد و باید یکی از این سه اسم را برایش انتخاب کنیم. وقتی محمدحسین به دنیا آمد برادرم گفت محمد بهترین نام است و در آخر پدرش نام محمدحسین را روی پسرمان گذاشت. وقتی محمدحسین سه ساله بود من به همراه پدرش به مکه رفتیم و از همانجا از خدا خواستم تا بچههایم سعادتمند شوند. از همان بچگی تا زمان شهادت لحظهای نبوده که پسرم بدون وضو باشد. با اینکه روزه گرفتن به محمدحسین واجب نبود ولی روزههایش را از همان کودکی میگرفت.
![]()
فعالیتهای قرآنیاش را از چه زمانی شروع کرد؟
تشویقهای من و پدرش از همان کودکی اشتیاق زیادی برای یادگیری و تلاوت قرآن در محمدحسین ایجاد کرده بود. در مدرسه نیکان هم با یکی از معلمانش به نام آقای موسیوند آشنا میشود و او هم وقتی علاقه محمدحسین برای یادگیری قرآن را میبیند با خودش به جلسات قرآن میبرد. بعدتر آقایان اربابی و دزفولی که استادانش بودند کمک زیادی به محمدحسین در فهم و قرائت قرآن کردند. محمدحسین از لحاظ فکری نسبت به بسیاری از همسالانش خیلی سریع رشد کرد و به بلوغ فکری رسید. وقتی انقلاب پیروز شد دوران ابتدایی را به مدرسه نیکان میرفت. با اینکه ۱۰ سال بیشتر نداشت ولی به من میگفت: مادر! من دوست دارم با مستضعفان باشم و در کنارشان درس بخوانم. با دیدن روحیات و طرز فکر خاص محمدحسین، معلمش مرحوم بهشتی به ما توصیه کرد تا مدرسهاش را عوض کنیم.
برسیم به نقطه عطف زندگی محمدحسین. وقتی که تصمیم به حضور در جبهه گرفت شما و پدرش چه برخوردی نشان دادید؟
محمد حسین ۱۳ سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت و آنجا هم رزمندهای فعال بود. خیلی اجازه و رضایت پدر و مادر برایش مهم بود. قبل از رفتن به جبهه هم از من و پدرش برای اعزام به جبهه اجازه گرفت. زمانی که پدرش اجازه داد پیش من آمد تا از مادرش اجازه بگیرد. به من گفت: مادر! به من برای رفتن برای جبهه اجازهای میدهی؟ من هم گفتم: نمیدانم مادر! اگر برایت مشخص شده که به حضورت نیاز دارند خودت بهتر میدانی. زمانی که شهید شد پدرش هم به عنوان رزمنده در جبهه حضور داشت. محمدحسین در تدارکات، فعالیتهای فرهنگی و تبلیغات حضور داشت و کمک زیادی به جبههها میکرد. محمدحسین ۴۰ روز قبل از امضای قطعنامه در سال ۶۷ در تپههای شیخ محمد (عملیات بیتالمقدس ۶) به شهادت رسید. محمدحسین در یکی از عملیاتها شیمیایی شد. وقتی به من زنگ زد و صدایش را شنیدم فکر کردم سرما خورده است. وقتی دلیل تغییر صدایش را پرسیدم، به من گفت که مادر جان! شیمیایی زدهاند و صدایم به خاطر همان گرفته. گفتم: مادر جان! خب بیا خانه تا استراحتی کنی. او هم در جواب گفت که مادر میآیم! بگذار کمی اینجا سرم خلوت شود، حتماً خواهم آمد. پس از این صحبت تلفنی دیگر هیچوقت محمدحسین را ندیدم. به من میگفت مادر دوست دارم مفقود یا اسیر شوم. وقتی که به شهادت رسید ۱۰ روز پیکرش گم میشود و تصمیم میگیرند او را جزو مفقودین در مشهد دفن کنند. من همانجا به پسرم گفتم اجازه نمیدهم پیکرت مفقود شود. در آخر همانطور که خودش میخواست پیکرش ۱۰ روز گم شد و بعد از ۱۰ روز پیکرش را پیدا کردند.
هنگام رفتن به جبهه آیا صحبت خاصی با هم داشتید؟
چون من از سادات هستم گاهی محمدحسین سر همین موضوع با من شوخی میکرد. یکبار محمدحسین به من وصیت زبانی کرد که ممکن است شهید شویم ولی اگر بدانیم شما در خط ما نباشید ما شفاعت شما را نمیکنیم. من هم به شوخی میگفتم من مادرت هستم چرا شفاعت مرا نمیکنی؟ میگفت شما ساداتی و پارتیات کلفت است. بابا کسی را ندارد و اگر بخواهم شفاعت کنم شفاعت بابا را میکنم. بعد از شهادتش خانمی که خانهاش در خیابان ولیعصر است به خانهمان آمد تا بابت تربیت چنین فرزندی به خانوادهمان تبریک بگوید. وی برایمان تعریف میکرد که پسرتان خانهام در خیابان ولیعصر را به هیئت تبدیل و تمام بچههای محل را گرد هیئت جمع میکرد.
![]()
لحظهای که خبر شهادت پسرتان را شنیدید چه احساسی داشتید؟ آیا آمادگی شنیدن چنین خبری را داشتید؟
دو شب به شهادتش مانده بود که خوابی درباره محمدحسین دیدم. در خواب به من گفتند که محمدحسین شهادتش را امضا کرد. چون چنین خوابی دیده بودم آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشتم. پس از شهادت پسرم بارها خواب محمدحسین را میبینم. امسال شب رحلت امام حسن(ع) خواب پسرم را دیدم. دو ماه پا درد و کمر درد گرفته بودم و دکتر به من استراحت داده بود. نتوانستم در مجالس امام حسین(ع) شرکت کنم. گاهی اوقات هم توان رفتن داشتم. خواب دیدم در فضای باز در گلزار شهدا نشستهام، همه زنان چادر مشکی به سر دارند و مجلس امام حسین است و من هم وسط مجلس نشستهام. ناگهان محمدحسین را دیدم که با اسب سفید بسیار زیبا و بزرگی آمد. با سرعت آمد گفت مامان آمدهام تو را ببرم. گفتم مادر مجلس امام حسین است بگذار تمام شود، شما برو و دوباره بیا. با سرعت عجیبی رفت و با همان سرعت برگشت. دوباره گفت مادر آمدهام تو را ببرم که این بار از خواب پریدم. در وصیت محمدحسین دو تاریخ وجود دارد؛ یکی تاریخ نوشتن وصیتنامه و دیگری تاریخ شهادتش.
شما به عنوان مادر آشنایی زیادی نسبت به روحیات و ویژگیهای پسرتان داشتید. بارزترین ویژگیهای اخلاقی محمدحسین چه بود؟
محمدحسین بسیار سخاوتمند بود. گذشت و سعهصدر زیادی داشت و اگر کسی به او حرفی میزد عکسالعملی نشان نمیداد. وقتی اطرافیان واکنش او را در برابر چنین کاری میدیدند، میگفتند چرا در برابر فلان حرف کاری نمیکنی؟ او هم جواب میداد که چه ایرادی دارد گذشت کنید. پس از شهادت محمدحسین، دوستانش یکی از عکسهایش را به من دادند. وقتی دوستانش عکس را به مادرم دادند گفتند که نمیدانید چه زجری کشیدیم تا محمدحسین گذاشت این عکس را از او بگیریم. به هیچ عنوان دوست نداشت فعالیت و کارهایش علنی شود. یکی از دوستانش جانباز جنگ بود. زمانی که منافقان شهر را به آشوب کشیده بودند محمدحسین بعضی شبها به خانه نمیآمد. یک بار خیلی ناراحت شدم و به او گفتم من مادرت هستم و دلم خیلی شور میزند. میترسم در این شرایط اتفاقی برایت بیفتد. بعد از کلی درد دل گفت ناراحت نباش من کار خطا نمیکنم. حالا اگر دوست داشتی یک شب با بابا بیا و بیین چه کار میکنم. بعد تعریف کرد یکی از دوستانم مجروح شده و کسی را در تهران ندارد. ما دوستانش با هم قرار گذاشتهایم که پیش او برویم و کارهایش را انجام بدهیم. بعد از شهادت دوستش به خانهمان آمد و نمیدانید چه کار میکرد. میگفت انگار برادرم را از دست دادهام.
ناگفته دیگری از زندگی پسرتان وجود دارد که مایل به بیانش باشید؟
قرآنی داشتم که خاطرات تمام زندگیام مثل تولد فرزندان، کارت عروسی و دیگر مسائل در این قرآن بود. بعد از شهادتش در خانه هیئت انداختیم و بچههایی که محمدحسین در ولیعصر به آنها آموزش قرآن میداد در خانه ما جمع شدند. در جریان برگزاری هیئت، قرآن کم آمد و من بدون توجه به مدارکی که لای قرآن داشتم قرآن را به بچههای هیئت دادم. پس از پایان هیئت، خانه آنقدر شلوغ بود که قرآنم را در کنار قرآنهای هیئت بردند. چهار سال از آن روز گذشت. من خیلی ناراحت بودم، چون تمام خاطرات زندگیام داخلش بود. بعد از چهار سال روزی که سر خاکش رفته بودم گفتم مادر رفتی و تمام خاطرات مرا هم با خودت بردی. ۱۳ روز پس از درد دلم بر سر خاکش دیدم یکی از دوستان قرآن را بدون اینکه چیزی از آن کم شده باشد به من داد. گفت خانمی از تهرانپارس قرآن را به من داد و گفت شما این خانواده را میشناسید؟ قرآن هیئت به خانه ما آمده و ما دیدیم که جزو قرآنهای هیئت نیست و داخلش مدارکی وجود دارد.
بعد از چهار سال و ۱۳ روز قرآن مانند روز اولش به خانه آمد.








