اشعار عید سعید فطر
- شناسه خبر: 9958
- تاریخ و زمان ارسال: 26 تیر 1394 ساعت 16:14
- نویسنده: modir


شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!
اگر همسو نمیگردند با فریادهای تو
نمیگریند دل ریشان، نمیچرخند درویشان
هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمیفهمند
فراواناند بدخواهان و بسیارند بدکیشان
رها از خود شدم آن قدر این شبها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان
به مرگ زندگی!… من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگاندیشان
شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان
شاعر : علیرضا قزوه

| بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد | بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد |
| آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد | معشوق توعاشق شد، شیخ تو مرید آمد |
| شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد | شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کلید آمد |
| جان از تن آلوده، هم پاک به پاکی رفت | هرچند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد |
| از لذت جام تو دل مانده به دام تو | جان نیز چو واقف شد، او نیز دوید آمد |
| بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته | بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد |
| باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم | بر بوی بهار تو، ازغیب رسید آمد |

