
چهارشنبه ای که گل های دامادیش را سوزاند /دلاور بود و جوان رفت
از درد کدامین عزیزانت بگویم، از مویه های مادر پیرت که هنوز غم از دست دادن تو را باور ندارد و همچنان چشم انتظار است که درب را باز کنی و به یاد ایام دیرین، دستش را ببوسی و در آغوشش بکشی، از صبوری پدرت که به پاس پدر بودنش، سکوت می کند اما در خفا می گرید...


