یاد چارشنبه سوری های قدیم که می افتم یک چیزی در درونم مثل حباب می‌ترکد.. آخ… که چه دورانی بود.. در مدرسه، صد روز به عید مانده گوشه تخته سیاه روزشمار می‌نوشتیم و همین طور شمارش معکوس برای رسیدن عید ادامه پیدا میکرد تا نزدیک چارشنبه سوری..که همه بچه ها در یک تبانی دستجمعی تصمیم به تعطیلی خودسرانه کلاس میگرفتیم که به پیشواز تعطیلات نوروزی برویم و تهدیدهای مدیر معلمان هم نمیتوانست ما را از خر شیطان پیاده کند..انگار با رسیدن بهار یک خون تازه در رگهای همه جریان داشت و یک ذوق غیر قابل توصیف همه را به تکاپو می انداخت. معلمان که میدانستند حریف اشتیاق ما نمیشوند از قبل تکالیف نوروز را میدادند آنهم چه تکالیفی..مشق های تمام نشدنی. گرچه این تکالیف بیش ازحد بچه ها را دمغ میکرد ولی مانعی برای شور و شعف مان نمیشد… اکثرا تکالیف نیمه کاره میماند و فردای سیزده نوروز که مدارس باز میشد، چوب گردو دمار از روزگارمان در می آورد. ولی لذتی که درچارشنبه سوری و عید برده بودیم درد تنبیهات را خنثی میکرد.

عصر چارشنبه سوری اطراف بازار غلغله بود..
مثل اینگه یک نقاش زبردست شهر را با رنگهای شاد نقاشی کرده بود. مغازه ها پر از مشتری برای خرید آجیل چارشنبه.. در گوشه ای بساط ماهی قرمز شهر را رنگ آمیزی میکرد. همه از ته دل از رسیدن نوروز خوشحال بودند و هیچ لبی بدون لبخند نبود چه بزرگ و چه کوچک

عمو خیری(فروشنده دوره گرد) فرصت سر خاراندن نداشت و آهنگهای من در آوردی برای چارشنبه میخواند.. بچه ها دور چرخ دستی اش که برای خودش چارشنبه بازاری بود، حلقه میزدند و هر کس طالب جنسی بود. یکی بمب دست ساز که اندازه گردو بود میخرید.. یکی هفت ترقه.. یکی هم فشفشه و جوانها نیز زرنیخ(نوعی باروت) برای ترکاندن آچار( لوله آهنی مخصوص انفجار باروت) که صدای انفجارش تا ته شهر میرفت..
در محله عده ای از بچه ها بازی تخم مرغ راه می انداختند( یومورتا چاککوش دورماخ ) عده ای از جوانان در محوطه ای گودال های کوچکی میکندند و با تیله های بزرگ حرفه ای بازی میکردند( مازی اویونی) گروهی مشغول بازی بادام بودند که همه این بازی ها قواعد اصلاحات خودش را داشت.
خلاصه بچه ها حسابی از این بازار هزار رنگ کیف میکردند و چشمانشان برق میزد.
بعد از غروب خورشید آتش بازی شروع میشد. همه مردم لباسهای عیدشان را پوشیده با نردبان به پشت بام میرفتند.. شهر را که از بالا نگاه میکردی صحنه بسیار جذابی داشت.. هر کس روی پشت بام خانه اش ( که اکثرا گلی بود) آتش روشن میکرد و همه به نوبت از روی آتش می‌پریدند. آخر سر نوبت دختران دم بخت بود که هنگام پریدن از آتش یواشکی میخواندند: آتیل ماتیل چرشنبه… بختیم آچیل چرشنبه… ما بچه ها فحوای کلام را نمیدانستیم ولی ما هم یک صدا و دستجمعی با صدای بلند میخواندیم : آتیل ماتیل چرشنبه …بختیم آچیل چرشنبه… و بزرگترها قاه قاه میخندیدند.. ترقه و بمب بود که میترکید و دلمان غنج میرفت انگار در آن لحظه مالک دنیا بودیم. اصلا نمی‌خواستیم که آتش خاموش شود انگار میدانستیم برای دوباره روشن کردن این آتش باید یک سال صبر کنیم… بلاخره وقتی که آتش خاکستر شد با اصرار و گاها تهدید بزرگتر ها رضایت میدادیم به خانه برگردیم.
داخل خانه مادر مان آجیل چرشنبه( چرشنبه یمیشی) را که کلهم با آجیل عید فرق داشت را داخل یک سینی بزرگ میریخت و سهم هر کس را جدا میداد و بقیه را داخل پاکت میریخت
بعد همه در گوشه ای مشغول شکستن و خوردن آجیل چرشنبه میشدیم که ‌‌یکهو میدیدی یک چیزی مثل سنگ به شیشه خورد.. همه میدانستیم این چه صدایی ست ولی مادر چشماش می‌درخشید و میگفت: قورشاخ ساللیپ لار ( چیزی در مایه های قاشق زنی در شهرهای دیگر) انوقت صاحبخانه بنا به توانایی خود آجیل یا پولی داخل کیسه یا همان قورشاخ میگذاشت و کیسه را تکان میداد و (قورشاخ سالییان) آن کیسه را با طناب میکشید بالا..
بعد شام مفصلی میخوردیم و شب را راحت میخوابیدیم به امید رسیدن فردا صبح که باید به تاجیار میرفتیم( نو اوستی)

صبح علی الطلوع انهایی که اشتیاق بیشتر داشتند دیگران را هم بیدار میکردند که دستجمعی به تاجیار بروند برای بجا آوردن یک رسم دیرینه. آب زلال و سرد بود .دیدن آشنایان در کنار تاجیار آنهم صبح زود حس دیگرگونه داشت.. همه دست و صورت در آب تاجیار می شستند و هر کس در دلش آرزویی میکرد.. سواران به تاخت اسبهای قبراق و سرحال را در کنار رود می تازاندند. صدای ترقه و بوی باروت و زرنیخ در هوای دلپذیر اواخر اسفند روح را طراوت میبخشید و جلا میداد. بعد ما بچه ها به مدرسه میرفتیم و عوامل مدرسه در در محوطه مدرسه آتش روشن میکردند و دانش آموزان یک چارشنبه سوری دیگر را با معلمان تجربه می کردند..
از آن روز دیگر مدرسه تق و لق میشد و به حالت نیمه تعطیل در میامد و همه به استقبال مراسم عید میرفتیم

حبیب فرقانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.