بابک عارفی نویسنده, شاعر و رمان نویس سرابی با اراسال داستانی به نام ابوالفضل به پایگاه خبری صدای سراب نوشت:

 

ابوالفضل

این سومین بار بود که توپمون می افتاد حیاط منزل صدیقه خانم.باز هم ابوالفضل جلو رفت و گفت : من زدم خاله .من بودم ببخشید.
صدیقه خانم توپ خیس رو انداخت زیر پای ابوالفضل .ولی اینبار دیگه مثل دفعه ی قبلی لبخند نزد.توپ مسقیم افتاده بود وسط تشت لباسهایی که سه شنبه ها می شست.
دو تا آدم یکی مهربون و صبور، اون یکی با معرفت و شجاع بعد از ظهر سه شنبه ها ،انتهای کوچه ی بلبل آباد می خوردن به پست هم .
آرزو می کردی ای کاش مثل آقای ایزد خواه دبیر سرشناس ادبیات بودی و می تونستی گفتگوهای جالب ابوالفضل با صدیقه خانم رو با تمام جزئیاتش بنویسی بفرستی روزنامه چاپ بشه.
صدیقه خانم ابوالفضل رو مثل پسرش دوست داشت .
برف که میومد پارو به دست می رفتیم رو پشت بام ها و شروع می کردیم به ریختن برف ها به داخل بن بست های تنگ بلبل آباد.بعد نوبت پریدن از پشت بام بود و دالان زدن زیر برف ها.
ابوالفصل اول از همه پشت بام منزل صدیقه خانم رو پارو می کرد و نمیذاشت خودش نفت و نون بگیره .تمام خریدها شو انجام می داد . تابستونا با عمو زینال فرش هاشو می برد تاجیار با فرش های حسینیه می شست و می آورد.
-خاله ببخشید این دفعه دیگه حواسم هست.
-دفعه قبل هم همینو گفتی.
-پس چی باید می گفتم خاله.من سعی خودمو می کنم.ولی انگار توپ هوای حیاط شما رو دوست داره.
-شاید هم تشنه اش میشه میاد از تو تشت لباسا آب بخوره.(اشک توی چشماش دوید.)
-این دفعه دیگه قول میدم خاله.
صدیقه خانم مثل کسی که بغضش رو فرو خورده و حالا قصد شوخی داره ادامه داد.
-نمیخواد قول بدی.توپ رو این وروجک ها می زنن، تو چرا گردن می گیری.؟!
-خوب حالا چه فرقی می کنه مادر جون.بهشون قول دادم .خیالشون رو راحت کردم که اومدن دم در شما بازی کنن.
-بفرما . به اینجا که می رسی… ، میشم مادر جون.
برید جای دیگه بازی کنید.
-خیابون که نمیشه یا ماشین میاد یا تظاهرات میشه.سر کوچه هم شیب داره و فقط واسه زمستون خوبه.سُر بخوری بیای دم در نعمت اینا.
دم در شهید لعل سرابی هم که جای بازی نیست. سر پیچ اول سید خانم واسه عباسش عزاداره نمیشه .یاد عباس میوفته.اینورتر هم که جانباز موجی و شیمیایی دارند درست نیست .بعدش خونه ی بهار خانمه که پسرش احمد شهید شده .تا سر و صدای بچه ها رو می شنوه یاد احمد می افته .شیون می کشه و صدام لعنتی رو نفرین می کنه. میگه از یه کوچه دو تا احمد گرفتی .منظورش احمد لعل سرابی و پسر خودشه .روبرو شون هم “حاج قاسم باغبان جاوید” بزرگ تر ِمحله شهید شده احترامش واجبه. باز اینور تر ملوک خانم پسرش عیسی شهید شده و نمیشه. آقا سیاوش قسممون داده.سر وصدا نکنیم جلو درشون .مادرش خواب نداره بنده خدا.
آقای ایزد خواه که پیچید توی کوچه صدیقه خانم گفت:
-شربت آوردم براتون.بچه ها بیآیید جلوتر.

“جنگ هم نتونست ماشین فوتبال رو در بلبل آباد متوقف کنه.”
اینو آقای ایزد خواه دبیر ادبیات ابوالفضل و کمال وقتی گفته بود که توپ مسقیم خورده بود وسط کیهان.اخبارا ریخته بودن به هم.
آقای ایزد خواه روزنامه رو از عیسی خان می گرفت و تا بلبل آباد با یک مهارت خاصی در حال راه رفتن میخوند.حواسش به همه جا بود.جواب سلام همه ی اهل محل رو هم میداد. کمال به داداشش کیوان هم سپرده بود. مراقب بودند وقتی ایشون روزنامه به دست از سر کوچه ظاهر شد، هر دو با هم می گفتند: استوپ. بعدش می رفتند سراغ لیوان شربتشون.
توی بلبل آباد هر روز بساط فوتبال به راه بود. سه شنبه ها بعد از ظهر که ابوالفضل و کمال هم بودند.آقای ایزد خواه کلاس داشت و صدیقه خانم یه پارچ شربت گل محمدی واسه بچه ها میذاشت پشت در.
روزی که بهار خانم از منزل آقای کالایی به مدرسه زنگ زده از مدیر پرسیده بود : احمد چرا نیومده خونه ،مگه امروز کلاس عربی داشته.؟!مرحوم آقای منوچهری سر صف میکروفن به دست خیلی گریه کرد.بهار خانم مدام یادش می رفت که احمدش شهید شده.
اون روز تنها سه شنبه ای بود که فوتبال تعطیل شد. روز مادر بود. ابوالفضل همه ی ما رو جمع کرد با پول توجیبی هامون گل و شرینی خریدیم .صدیقه خانم هم حلوا پخت و مادرها رو خبر کرد .هر کسی چیزی آورد .رفتیم حیاط خونه بهار خانم حال و هواش یه کم عوض بشه.
سال بعد ابوالفضل هم شهید شد.ولی رسم خوبی که گذاشته بود ادامه داشت.هر سال روز مادر با دسته گل و شیرینی می رفتیم برای عرض ادب خدمت مادران شهید.تا این که ما پیر شدیم و راهی دیار غربت. اکثر مادرا هم به دسته گلهاشون پیوستند. ولی یه چیزی رو مطمئنم. مطمئنم اگه ابوالفضل بود ،باز هم همه ی ما رو جمع می کرد و می برد خدمت مادران شهید به نیابت از بچه هاشون روز مادر رو بهشون تبریک بگیم.خط آخر وصیت نامه اش نوشته بود .مادران شهدا حق بزرگی بر گردن همه ی ما دارند. مراقب صدیقه خانم باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.