(توفیق) به قلم بابک عارفی

ایمپریال بهترین هتل در تمام توکیو بود.دولت میخواست برای مسابقات جهانی ۱۹۵۴سنگ تمام بذاره.هتل مشرف بر توکیو ساخته شده بود و سر جای خود به آرامیِ می چرخید. توفیق می دانست که ژاپن و ایران همزمان به مشروطیت و پارلمان رسیدند. حالا با دیدن این میزان از تمدن و آبادانی و مقایسه آن با اوضاع …

ایمپریال بهترین هتل در تمام توکیو بود.دولت میخواست برای مسابقات جهانی ۱۹۵۴سنگ تمام بذاره.هتل مشرف بر توکیو ساخته شده بود و سر جای خود به آرامیِ می چرخید.
توفیق می دانست که ژاپن و ایران همزمان به مشروطیت و پارلمان رسیدند. حالا با دیدن این میزان از تمدن و آبادانی و مقایسه آن با اوضاع عقب مانده ی ایران متاسف می شد.
ژاپنی ها ترتیبی داده بودند که پنج قهرمان کشتی سر یک میز باشند.شاید روی رفتار قهرمانان تحقیق می کردند. از این چشم بادامی ها بعید نبود.
جهانبخت به “آندربری” قهرمان المپیک گفت: یه چیزی بهت میگم نخندیا .آندربری دستشو گذاشت روی قلبش و گفت:قول
جهانبخت گفت :این صحنه رو که دور هم نشسته ایم ؛انگار من قبلا دیده ام.سالها قبل همینجا با هم کشتی گرفته ایم انگار.
آندربری گفت:حتما خوب نخوابیدی .کسر خواب داری پسر.
جهانبخت گفت :توی فنلاند هم قبل از مسابقه چنین حس عجیبی بهت داشتم.می دونستم بهت می بازم.اما الان نه.
“گایازو”کشتی گیر روس بشقاب رو با اشتها کشید جلوش وگفت:میتونه تاثیر وزن کم کردن هم باشه.شنیدم خیلی اذییت شدی تا وزنت بیاد رو ۶۷ کیلو.
روی میز انواع غذاهای ژاپنی رو چیده بودند.
یه تکه ی کوچیک از گوشت مرغ برداشت و گفت: چربی واسه کبدم ضرر داره.برم بخوابم.
گانبور کشتی گیر ترک لبخندی زد و گفت:حالا کجا با این عجله؟ بگو ببینیم نتیجه ی این چهار تا کشتی چی شد.؟!
توفیق گفت : همه تون رو بردم .شوخی نمی کنم.
“کوبل”کشتی گیر آلمانی صندلی شو کشید کنار “گایازو “گفت: این که چیزی نیست. ما یه رفیق داریم آلمان اهل فلسفه و ایناست. میگه ما داخل یه داستانیم.میگه این احساس رو داره.فکر کنید یه نفر یه جایی نشسته و اتفاقات اطرافمون رو می نویسه.این حرف هایی هم که می زنیم ،اون میذاره دهنمون .جالبیش اینه که هر کی قهرمان داستان خودشه. یه اختیاراتی هم داره.مثل ماهی توی تنگ.
جهانبخت یاد حرفای معلم ورزش افتاد.این جمله رو بارها آقای ابوالملوکی توی باشگاه نیرو بهش گفته بود.
چند تا مثال هم زده بود که فقط تخته سنگه یادش بود.خواست تعریف کنه.اسم مجسمه سازه یادش نیومد. داوینچی بوده یا میکل آنژ.؟
وقتی مردم می پرسن : استاد از این سنگ بزرگ چی میخوای بسازی؟ میگه من نمیتونم چیزی بسازم ازش. توی این تخته سنگ یه اسب گیر افتاده .من می بینمش شماها نه.
باید به دقت قسمتهای اضافی هیکل داخل سنگ رو بتراشم بریزم پایین تا اسب بیاد بیرون و ببینید.
آقای ابوالملوکی گفته بود: توفیق ، نمیخواد از خودت قهرمان بسازی پسر. همین حالا یه قهرمان بزرگی درون تو زندگی می کنه.چیزای اضافی رو اگه دور بریزی خودشو نشون میده.یکیش همین چند کیلو وزن اضافیه.یا علی بگو پاشو بدو پسر. دبیرستان رو دور بزن.
اگه معلم ورزش براش وقت نگذاشته بود و نمی بردش باشگاه ثبت نام کنه، آیا باز هم قهرمان کشتی می شد؟! عمرا..
معلمای خوب حق بزرگی به گردن آدمهای موفق دارن.
“کوبل” زد به شونه اش و گفت :غذات سرد نشه دلاور.
مسابقات که شروع شد.روز اول کوبل از آلمان و” گایازو” از روس رو شکست داد.روز دوم به راحتی از سد “عثمان گانبور” گذشت و قهرمان المپیک” آندر بری “رو مغلوب خودش ساخت و با افتخار اولین مدال طلای ایران در مسابقات جهانی کشتی رو به گردن آویخت.
توی قهوه خانه های سراب جای سوزن انداختن نبود. همه دور رادیو ها حلقه زده بودند و مسابقات رو دنبال می کردن .این مراسم فقط یه قانون داشت .هر کی سیر و پیاز خورده بره بیرون. سوت زدن و شادی کردن و چایی خوردن، هم آزاد و مفته.
توفیق وقتی شنید مردم سراب چقدر شادی کردن به خاطر کسب اولین مدال طلای ایران،اشک ریخت و یاد مادرش آنا خانم افتاد .
حالا توی بیمارستان رویال در لندن رو قطرات شیشه ی سرمی که بالا سرش چکه می کرد، .روزی بارانی رو می دید که پسر بچه ای در سراب، زنبیل سبزی رو از دست مادرش گرفت و تا خونه آورد.پدر تشویقش کرد و گفت: اوغولدی. جهانبخت پهلوانی شده. ماشاالله.
همون روز اولین روز پهلوانیش بود. تشویق پدر کار خودش رو کرده بود.
بارون که بند اومد از آنا خانم پرسید : جهانبخت یعنی چی؟ -یعنی بخت و اقبالت بلنده. یعنی مشهور میشی و کل سراب بهت افتخار می کنه.
یاد بلغارستان و ۱۹۵۸ توکیو ‌افتاد.وقتی مردم سراب رو خوشحال می دید احساس می کرد همه ی اون آدمهای دوست داشتنی داخل یه عکس بزرگ توی آغوش سبلان جمع شدن. مدال رو انداختن گردن سبلان. برای ی همه جا هست .مادر و برادرش هم هستن.آخه اونا هم میخواستن با مردم سراب توی جشن باشن ولی یرقان امانشون نداد.
مهندس که شد مادر گفت:کشتی بسه حالا باید تشکیل زندگی بدی پسرم.
– مادر جان الان وقتش نیست.
رئیس اداره طرح و بررسی وزارت دارایی شده بود.وقت نداشت.
ولی هیچ پهلوانی رو حرف مادرش چیزی نمیگه .
۱۸ ماه پس از ازدواجش؛
۲۸ اردیبهشت ۱۳۴۸ دنیاشو عوض کرد و در ذهن و قلب دوستداران ایران زمین ماندگار شد.
روحش شاد.

به قلم :بابک عارفی

درباره‌ی modir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.