یادداشت/بی داوری

 

اواسط مرداد ماه که عطر مزرعه های خیار دست ِ رازلیق رو بین دهکده های سراب بالا می بره، مسابقه فوتبال
داشتیم.‌از سراب تا اسفستان راهی نیست .اگه ماه رمضان نبود پیاده می رفتیم. بعد از یک ربع بیست دقیقه بگو بخند ِ مینی بوسی رسیدیم سر قرار .پشت آثار باستانی به جا مونده از حمله ی مغول. یه کم دور تر از جاده سراب به اردبیل .تا چش کار می کرد چمن زار سرسبز مثل همیشه لم داده بود. و آفتاب می گرفت. دورتا دورش برکت بود و اردک و گاومیش . میدان فوتبال منتظر ما بود. سکوی تماشاگر و رختکن و در و پیکر نداشت ولی انصافا چمنی باران خورده و طبیعی داشت با یه عالمه صفا .مخملی یکدست سبز و عطرآگین .انگار تکه ای از رنگین کمونی بود که سبلان را به کوههای بزگوش سنجاق می کرد . با خیال راحت میتونستی در اوج جوانی از زمین کنده بشی بری زیر توپ و یه قیچی برگردان تمیز بزنی کنج دروازه . آقای معالی دبیر ورزشمون دیگه نگه از تو فوتبالیست در نمیاد پسر .!برو دنبال شعر و شاعریت. بالام جان…و از این حرفا.
بازی که شروع شد تنها تاریخ مغول ایستاده بود و از دور نگامون می کرد.
تشنه و غریب بودیم .اما حریص واسه پیروزی.
داور سیاه بود مثل تمام داورهای جهان که سیاهند و سوت لقّی داشت.نگران به نظر میرسید.کارتاش مدام رو چمن می ریخت و ما عبرت می گرفتیم. کارت زرد خیلی زرد تر از درِ دبّه ی خیار شور بود. اما کارت قرمز رو از جلد وینستون کنده بودند. حسابی توی چشم میزد.
نیمه ی اول با خشونت تمام به پایان رسید .صفر ،صفر مساوی.داور مدام سوت زد و این ور اونور دوید.پشیمونمون کرد از اینکه اینهمه راه رو کوبیدیم اومدیم یه کم تفریح کنیم و برگردیم وسط شلوغی شهر . دوباره روی اون آسفالت های لعنتی گل کوچیک بزنیم.
تلفات ندادیم. اما ،نه رضا تونست به وعده هاش در مینی بوس عمل کنه؛ قیچی برگردان بزند و ما خوشبخت بشیم؛ نه عسگر تونست اون گل حقیقی را که قول داده بود کنج دروازه بکاره.
دو ناشناس با موتور گازی عین اجل معلق رسیدن و
در ِ گوش داور چیزی گفتند .داور یه متری پرید. شادمانه فریادی کشید و از چمن زار گریخت .درست مثل داوری که مادرش در آغاز نیمه ی دوم پسری کاکل زری بزاد و خبرش تا چمنزارها برسد .هیچی. بی داور شدیم.و هر چی گشتیم داوری در دسترس نبود .نا شناس ها هم که رفتن، بی چاره شدیم.
نیمه ی دوم بدون سوت شروع شد. مثل همه ی نیمه ی دوم ها که بدون سوت شروع می شه و خوش میگذرد به طرفین.گویی همه توی دلمون می گقتیم؛ حالا که داور نیست ما هم خطا نمی کنیم .اصلا مگه مرض داریم وقتی داور نیست خطا کنیم.انگار به یه تفاهم و توافق نانوشته رسیده بودیم.کسی دیگری رو هل نمی داد .تکل ها خیلی هنرمندانه و زیبا و در نهایت ادب و احترام اجرا می شد و ساقِ پایی به فنا نمی رفت .البته چمنِ مرغوب زیر پاهامون هم موثر واقع شده بود.همه چیز رویایی بود وبازی بسیار روان و دلچسب و جذاب پیش می رفت. مدام گل می زدیم و گل می خوردیم. آنقدر که تعدادش از دستمون در رفت . اصلا تعداد مهم نبود .انگار وقتی همه چیز خوش می گذره دیگه ریاضیات کاربردی نداره.چیزی که مهم بود میزان لذتی بود که در اون غروب رویایی سهم هرکدوم از ما و تیم مقابل می شد.انگار پیش از این داور موجودی اضافی یا حتی حسود بوده که مدام می خواسته بازی رو متوقف کنه و کفر همه رو درآره. از اینکه بازیش ندادن و گفتن نباید دست به توپ بزنی فقط باید مثل بچه ی آدم بدوی و هر وقت دلت خواست سوت بزنی .این قید هر وقت دلت خواست، اختیاری بهش داده که از ش لذت می برده. تصور کن یه سوت داشته باشی وقتی بزنیش همه وایسن و تو هر کاری دلت میخواد بکنی .خوب این یه کیفی مخصوصی داره لابد.ولی حالا که داور رفته بود.
انگار همه مثل من در دلشون می گفتن “زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند.”برد و باخت حقیقت ندارند ولی شادی یک امر حقیقی است. مثل عسگر .آنچه مهمه خوشبختیه برای اولاد رضا و بنی آدم ِ اطرافش.
پس اجازه بدیم همه در شادی سهیم باشند .با جدّیت تمام مزاحمشان نشیم وقتی دریبل می کنن؛ تا مزاحممون نشن وقتی کاشته می زنیم .هر کی تلاش می کنه حق با اون باشه نه کسی که زور میگه. خیلی چیزها رو جدی نگیریم ؛ چون واقعا جدی نیستن.
با رفتن ِ داور گویی هر کس داوری در درونش پیدا کرده بود با سوتی که از گردن وجدانش آویخته بود.سوتی که صداشو جز صاحبش کسی نمی شنید.
بازی به خوبی و خوشی با یک لبخند عمومی پایان یافت.
بچه های تیم اسفستان با رضایت و شادی، مستانه با ما تا لب جاده آمدند.پشت سرمون دروازه های حیران با دهان باز نگاهمون می کردند.
یادمون رفته بود که روزه ایم.

به قلم :بابک عارفی
فروردین ۱۴۰۰

درباره‌ی modir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.