یادداشت طنز ولی واقعی/ تاب زنجیری

به گزارش صدای سراب, بابک عارفی شاعر و نویسنده سراب با قلم زیبایش خاطره ای کهنه را زنده کرد و با یادداشتی ما را به دوران کودکی یعنی دهه هفتاد برد.

 

آقای پیر موُذن ،نه پیر بود، نه موُذن.اما انصافا شهردار خوبی بود.شخصا پشت لودر می نشست. ویران می کرد و می ساخت.همان روز اول دستور داده بود ،سراب را شبها تمیز کنند و روزها اجازه دهند زیر آفتاب بدرخشد و رشد کند .همه دعایش می کردند .
همین پارک ِ پر از گلهای اطلسی و درختان بید مجنون را که ساخت ؛بانی خیر شد ، شاعران جایی داشته باشند که بعد از ظهرها همدیگر را پیدا کنند . دو قاشق شعر بگویند و بشنوند.آن هم درست مقابل فرمانداری.پس ما از مدنییت چه میخواهیم ؟اینها را سید جواد ابوترابی سالار شاعران سراب به استاد داوود نژاد می فرمود. ایشان هم با لبخند معنی داری تایید می کردند.
سید جواد ،دنیا دیده و مهربان و بسیار شوخ طبع بود و اغلب پیش بینی هایش درست از آب در می آمد. به قول جعفر لاهوتی ،پیشانی اش تنفس یک صبح بود.همه ی این ویژگی ها باعث می شد شاعران جوان شهر هم دور سرش بگردند و کیف کنند از مصاحبتش.
استاد حسن اسدی (شبدیز) اولین غزل این محفل سیار را که به پایان رساند،قدم زنان و احسنت گویان رسیده بودیم به شهر بازی کودکان .حبیب و نادر رفتند با ۹چایی و هشت کلوچه برگشتند.سید جواد گفت این هیوره چیه؟(هیوره در زبان ما یعنی موجود ناشناخته ،زشت و خطرناک که اگر رامش نکنی کار دستت می دهد)
گفتم: تاب زنجیریست استاد.
غلامرضا گفت: با برق کار می کند. سعید گفت : می چرخد و بالا می رود.
سید جواد که به این نوع سوال جواب ها علاقمند بود ادامه داد
_خوب اگر چرخید و چرخید و متوقف نشد .تکلیف چیست؟!
آقای داوود نژاد گفت :آن طرفش دیگر با کرام الکاتبین است و….ما خندیدیم.
سید گفت :در این ملک ،از آغاز تاریخ ،یک طرفش با کرام الکاتبین بوده است.
فردا صبح خبرِ در شهر دهن به دهن می گشت .خبر می چرخید و دور می گرفت .مردانی که قرار بود از سر شب تا طلوع فجر خیابان را جارو کنند، جمع می شوند دور آتشی که نگهبان پمپ بنزین روشن کرده . دست ها و کله ها که خوب گرم شد، در معییت نگهبان پارک ،قدم زنان به تاب زنجیری نزدیک می شوند و از روی کنجکاوی و حس ماجرا جویی ، در صندلی هایی که با چهار زنجیر بین زمین و آسمان معلق هستند ،مستقر می شوند.نگهبان کلید را می چرخاند و هیوره آرام آرام راه می افتد .با اصرار یا اشاره ی سواره ها،نگهبان در یک آن تصمیم می گیرد که سوار شود. و می شود.آنگاه فاجعه رخ می دهد.
اینها گزارشاتی بود که استوار عفتی تنظیم کرده بود.
هیولای زبان نفهم وقتی صاحبی بالای سرش نمی بیند مثل لولیانِ شعر مولانا سراندازان و دست افشان می چرخد و دَم می گیرد.
لابد این کودکان چهل_پنجاه ساله در ابتدا کیف کرده اند از این تجربه ی چرخش و بالا رفتن به قول جعفر لاهوتی از ادراکِ انزالِ مدامِ رویایی . به قول احمد از احساس ِ کنده شدن و خلاصی از دست جاذبه ای که عمری بر شانه هایشان سنگینی می کرده.لابد از چهره ها یشان می شد فهمید که لذتی غیر قابل وصف می برند .مثل چی؟..مثل ادرار در تاریکی.
اما بعد از گذشت چهل دقیقه ای بگو بخند و مسخره بازی، تازه ملتفت شده اند که در این نیمه ی شب کسی نیست که دستگاه را خاموش کند.به ناچار فریاد می کشند ،شاید کسی به دادشان برسد .
در آن ساعت که تنها چند ماشین باری با شتاب از سراب می گریزند ، هیچ خاوری برای کمک توقف نکرد. فریاد دوران گرفت، دایره در دایره بالا رفت و مفهوم خود را از دست داد. اطلسی ها بی خواب شده بودند و بیدها می لرزیدند.اما کاری از دستشان برنمی آمد. عزرائیل وسط گلهای رُز سیگار می کشید .آن دور و برها هیچ خانه ای نبود که آدمی در آن باشد. نزدیک ترین خانه ها پشت هنرستان بودند و هنرستان پشت پرده ی شب عاطل افتاده بود. تنها شهریار نگاهی مختصر صدایی از پوست کشیده ی شب می شنود از خواب می پرد.نگاهی به شماطه ی ساعت می کند و به نمایندگی از طرف نسل جوان بر هفت جد کسی که نصف شب در خیابان اقدام به عروس گردانی کرده لعنتی می فرستد و بر پهلوی چپ چرخیده و می خوابد.
فشار خون رفته رفته بر رگهای نازک مغزها بیشتر می شود.آنانکه تا خرخره خورده اند بالا می آورند و دیگران را کثیف می کنند.شلوارها از دم خیس می شود و بوی گند ، دایره ای در هوا می کشد.آنانکه گرسنه اند ،خون بالا می آورند و بی هوش می شوند.دور تاب زنجیری خط قرمزی کشیده می شود .
اتوبوسی که راه گم کرده بود،روبروی پمپ بنزین آنطرف خیابان که نه پمپ داشت نه بنزین توقف می کند.مسافران ناله هایی شنیده کنجکاو می شوند.ساعتی بعد ۹ نفر در باغچه ی بیمارستان هر کدام درختی را بغل کرده قدر دان جاذبه ی زمین هستند . قطرات سرم های آویخته از شاخه ها و آمپول های پرومازین آرام آرام آنها را به سراب بر می گرداند‌ .روز بعد در انجمن شاعران سیّار ،سید جواد آهی کشید و به آقای اسدی گفت: حسن جان، وقتی قرار است چیزی بچرخد و بالا رود،حتما باید یک نفر بالا سرِ کلیدش باشد.

فروردین ۱۴۰۰
به قلم : بابک عارفی

درباره‌ی modir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.