پانزده سال پیش بود پدرم را دکترا جواب کرده بودند و دیگر امیدی به ادامه حیات در او هویدا نبود از فقیر وغنی و کسبه همه به عیادتش می آمدند ، یکی از کسبه قدیمی بازار که سرمایه خود را در سونامی اقتصادی آن زمان از دست داده بود هفته ای دو بار به عیادت ...
تاریخ مخابره: سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸  |  زمان: ۱۴:۱۹ ب.ظ  | شماره خبر: 56745   

پانزده سال پیش بود پدرم را دکترا جواب کرده بودند و دیگر امیدی به ادامه حیات در او هویدا نبود از فقیر وغنی و کسبه همه به عیادتش می آمدند ، یکی از کسبه قدیمی بازار که سرمایه خود را در سونامی اقتصادی آن زمان از دست داده بود هفته ای دو بار به عیادت پدرم می آمد مردی شریف که جوانمردی اش را با وجود از دست دادن سرمایه اش جا نگذاشته بوداز خیر خواهی ودلجویی برای پدرم میگفت که این دنیا سرایی موقت است و آنچه به جا می ماند احسان و محبت خلق به یکدیگر است و این چنین پدرم را دلداری می داد
خدابیامرز میگفت در زندگی دوبار جوانمردی یک مرد مرا به گریه واداشت که حدود سالهای دهه چهل اتفاق افتاد
روزی برای خرید مایحتاج منزل به مغازه تره بار مرحوم آقای قهری واقع درچهارراه ساعت که انسانی شریف بود مراجعت کردم اما منظره ای کریه مرا منقلب کرد، شخص کارگری که به بدنامی در شهر مشهور بود و عمری از روزگار سپری کرده بود با لحنی بی ادبانه و گستاخانه به نیت سخره گرفتن از مردی میانسال که چرخ روزگار اورا زمین گیر کرده بود ودر زمان افاقه از خیرین باعظمت این شهر بود طلب پول کرد چرا که این مرد میانسال در زمان سلامتی و تمول مالی ،هزینه خانواده های بسیاری را بر دوش میکشید جهاز دهها دختر دم بخت داده و از افتادگان کثیری دست گیری کرده و مانع از سرازیری آبروی مردمان این شهر شده بوداما با گردش این چرخ روزگار زمین گیر شده و سرمایه از کف داده و خود نیازمند ومورد شماتت عده ای نادان تنگ نظر قرار گرفته بود.وقتی مرد میانسال زخم زبان آن مرد بدنام را که روزگاری از دارایی اش روزگار می گذراند ،شنید بی آنکه چیزی بگوید دست در جیبش کرد تا خواسته اورا اجابت کند اما پولی در بساط نداشت،پس وارد مغازه شد واز اقای قهری طلب پنج تومان قرض کرد تا به آن مرد بدنام بدهد.اقای قهری هم بلافاصله خواسته آن مرد میانسال را اجابت کرد.مرد میانسال به پیش آن مرد بدنام که طلب پول کرده بود رفت و پنج تومان را در کف اوگذاشت و رفت و در این میان آن مرد بدنام از جوانمردی وی بر آشفت و واز کرده خود احساس ندامت و پشیمانی کرد و با تمام وجود احساس گناه کرد وخود را ناسزا می گفت و من با دیدن آن صحنه گریستم

آن سیاه دل راکه با خون جگر پروردمش
عاقبت خنجر کشید و برسرم جلاد شد

وبار دوم زمانی بود که ماه محرم بود ودر هیئتهای عزاداری از مقابل خانه آن مرد میانسال گذر میکردیم …ناگفته نماند که آن مرد میانسال در زمان افاقه از اول محرم تا چهلم دروازه بزرگ خانه خود رابه روی عزادارن حسینی شبانه روز باز میکرد و شبانه روز از آنها پذیرایی میکرد و خود را خادم سید الشهدا می دانست واز عاشقان او در شهر به شمار میرفت اما چون سرمایه از کف داده بود و پریشانی روحی که علت آن هیچوقت مشخص نشده بود اورا ضعیف و ناتوان کرده بود اما باز در عین نداری دروازه خانه اش را طبق سنوات گذشته باز گذاشته بود اما دیگر بوی کباب و خورشتی لذیذ از خانه او بلند نمیشد و عوام رغبتی برای ورود به خانه او نشان نمی دادند . خانه سوت و کور شده بود محرم و درد شهادت مولی امام حسین از یک سو و بی توجهی آنهایی که روزگاری از وی کسب رزق میکردند ، درد زندگی اش را دو چندان کرده بود،داشتم میگفتم از مقابل خانه او که گذر میکردیم به یک لحظه چشمم به درخانه وی افتاد که گویا دیگر سالها کسی برای سینه زنی به خانه او داخل نشده بود اما در خانه، طبق معمول باز بود.هیئت را متوقف کردم و از آنها خواستم برای ادامه مراسم به خانه او برویم اما همه جز تنی چند مخالفت کردند وودلیلشان هم این بود که او دیگر برای برای هیئت قربانی و نذر نمی دهد و دلیلی نمیبینیم که دیگر به خانه او برویم،من مصمم شدم اشتباه آنهارا برای آنها ثابت کنم بالاخره موفق شدم مسیر دسته را به خانه آن مرد هدایت کردم …..
صاحب خانه که سالها بود حیاط خانه اش را خالی ازهیئت عزاداری می دید از ورود هیئت به خانه اش باخبر شده بود ،هیئتیها وارد شدند و شروع به عزاداری کردند.صاحبخانه با لباسی سیاه و ظرف آبی بدست به عزاداران آب میداد و غرق گریه ای بود که همه را به گریه واداشت.او خود را شرمنده مردم سراب معرفی کرد واز اینگه دیگر سالهابود خورشتی و غذایی گرم در خانه برای ضیافت از مهمانان سید الشهدا نداشت احساس شرمندگی میکرد همه ساکت شده بودند و شرمنده ، واو از اینکه تنها وسیله پذیزایی از مهمانانش را آبی بود که تدارک دیده بود شرمنده تر از همیشه میدید ….بادیدن این صحنه برای جوانمردی او گریستم
اما داستان چیز دیگری بود او جوانمردترین مرد شهر بود!!!!!!

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند واز صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

نقل قول شده…مرحوم مصیب رامین
مرد میانسال… زنده یاد سید یوسف هاشمی

🍀 نگارنده….سلمان قهرمانی

تنظیم حسن نبات

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.

برچسب ها :

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.