کدخبر : 49908
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۳
2 بازدید
فاقددیدگاه

برگی از دفتر سردار خط شکن سرابی در دفاع مقدس

به گزارش صدای سراب, این شهید بزرگوار در سال ۱۳۴۲ هجری شمسی در شهر سراب متولد شد .

نورانیت از همان دوران کودکی در چهره معصومش بوضوح مشاهده میشد . خانواده اش را امیدوار کرد که وی در آینده دانشمندی برجسته و یا مجاهدی شکست ناپذیر خواهد شد .

هیچگاه دامن پاکش را به زنگار گناه و معصیت و کارهای پست و بیمقدار که در خور دونان و سفلگان بود نیالود و تا میتوانست پاک و پاکیزه زندگانی کرد .

ایشان به غیر از عملیاتهای تاکتیکی در مناطق غرب کشور در عملیاتهای بدر ، مسلم بن عقیل ، صاحب الزمان ، والفجر۸ ، کربلای۴ و کربلای۵ با مسئولیتهای مختلف شرکت نمود

تا اینکه در آخرین عملیات منطقه شلمچه که عملیات کربلای۵ بود در اولین روز عملیات مورخه ۶۵/۱۰/۱۹ که معاونت گردان تخریب و فرمانده گروهان غواصان خط شکن لشکر عاشورا بودند و نیز یکی از غواصان خط شکن بسیجی آن عملیات بود به درجه شهادت نائل شد .

 وصیت نامه شهید بزرگوار

بسم الله الرّحمن الرّحیم
حمد و ستایش می کنم خدا را، حمدی که ابدی و سرمدی و تا انتهای روز قیامت رسد جوری که حدش بی نهایت و حسابش بی شمار و مقدارش نامتناهی و زمانش نامنقطع باشد .
حمدی که ما را به مقام طاعتش واصل گرداند و موجب عفو و سبب رضا و خوشنودی و وسیله ی مغرفت و آمرزش او گردد حدی که ما را راهنما به سوی بهشت او که در سعادت ابد است شود و از نعمت عذابش ایمن گرداند و آن حمد ما را بر طاعت بندگی اش مؤید و موفق بدارد و از معصیتش مانع گردد و بر ادای حق ربوبیت و انجام وظیفه عبودیت یاری کند.
حمدی که ما به آن حمد سعادت یابیم که در زمره ی اهل سعادت از اولیای حق و دوستان خدا باشیم و در صف شهیدان به تیغ دشمنان خدا محشور شویم(آمین)
با سلام و درود بی پایان به پیشگاه مقدس ولی عصر(عج) و نایب بر حقش امام خمینی کبیر. بارها دست به قلم بردم و برای خود وصیت نامه نوشتم به آرزوی این که آخرین وصیت نامه ام باشد و خداوند نظری به بنده ی گنهکار و پر از معاصی کرده و شهد نوشین شهادت را به حقیر بچشاند ولی زهی خیال باطل و لیکن این وصیت نامه ای که این بار با قلب لبریز از شور و عشق و با دستی لرزان می نگارم امیدوارم آخرین وصایم باشد.
لذا خواستم تذکراتی چند حضور تمامی عزیزان و سروران و برادران و دوستان عرضه دارم هرچند می دانم که سروران عزیز عامل این تذکرات بوده و هستند ولی به عنوان تذکر خدمت عزیزان گوشزد می نمایم چرا که تذکر و یاآوری سودبخش است مصداق آیه ی شریفه:
((فذکر ان الذکر تنفع المومنین))
سروران عزیز پیوسته به فکر و ذکر خداوند باشید که: (( الا بذکر ا… تطمئن القلوب)) و کارها و اعمال خود را خالص برای رضای خداوند تبارک و تعالی انجام دهید.
دعاها و مناجات های بسیار کنید که همانا هیچ چیز نزد خدا از دعا و نیایش گرامی تر نمی باشد و خداوند می گوید تا هنگامی که بنده ام مرا یاد می کند و لب هایش به نام من می جنبند با او هستم. قرآن را زیاد بخوانید زیرا خداوند دلی را که قرآن را دریافته معذب نمی کند. همیشه با وضو باشید و نماز خود را در اوّل وقت بخوانید چرا که بهترین اعمال ها نزد خدا نماز به وقت است. و بعد از آن جهاد در راه خدا و این سه اعمالی که ذکر شده لازم و ملزوم یکدیگرند و عمل کننده به آن اهل نجات و سعادت است زیرا که به گفته ی پیامبر عظیم الشأن که فرمود: دعا کلید رحمت، وضو کلید نماز و نماز کلید بهشت است. ذکر صلوات را بیشتر بگوئید و همیشه ورد زبانتان باشد که موجب فراتی و سعادت دل و بیمه کننده ی سلامت روح انسان است. در تزکیه و پاک کردن نفس و قلب خود از تمامی غبارها و زنگارها نهایت جدیّت وتلاش را بکنید که این عمل از افضل اعمال و از اهمّ جهادو جهاد اکبر است. خود را به زیباترین مکارم اخلاقی بیارائید و با خدا و خلقش با صداقت رفتار نمایید. زیرا مکارم صفاتی است که موجب کرامت و شرف و بزرگواری انسان می شود. و خدای عزّوجلّ پیغمبرانش را به مکارم اخلاقی اختصاص داده مصداق حدیث شریف:
(( انی بعثتُ لاتمم مکارم الاخلاق))-
و امام صادق((ع)) در این باره می فرماید: خود را بیازمائید تا اگر مکارمی که خداوند به پیغمبرانش اختصاص داده در وجود شما بود، خدا را سپاس گویید و گر نه تضرّع کنید و از او بخواهید همیشه خیرخواه و ناصح همدیگر باشد چرا که بگفته ی پیامبر اکرم(ص) عابدترین مردم کسی است که نسبت به همه ی مسلمین خیرخواهتر و پاکدلتر باشد. زودتر به همه سلام کنید و با روی گشاده و بشاش به هم مصافحه کنید که این کار موجب آمرزش و ریزش گناهان است و به فرموده ی امام باقر(ع) که فرمود چون دو مؤمن بهم برخوردند و مصافحه کنند خدای عزّوجلّ به آن ها رو آورد و گناهانشان را چون برگ درخت بریزد و مومنین خدمتگزار یکدیگرند پس بیشتر بهم خدمت کنید. در مساجد که به گفته ی امام بزرگوارمان مساجد سنگرند اجتماع کنید و در مراسم مذهبی و عزاداری در نماز جمعه و جماعت شرکت نمائید و هرچه بیشتر پیوند خود را با مسلمین استحکام بخشید که همانا کسی که به فاصله ی یک وجب از جماعت مسلمین دوری گزیند رشته ی اسلام را از گردن خود جدا کرده است و همچنین است هرچه محکم تر کردن بیعت و پیمان خود با امام امت خمینی کبیر که همانا بیعت کردن با او بیعت با امام زمان ((عج)) است و شکست ید بیعت با او در واقع شکستن بیعت با خدا و ائمه اطهار سلامٌ علیها است .
فراموش نکنید هر که از جماعت مسلمین دوری گزیند و بیعت امام را بشکند دست بریده به سوی خدا محشور می شود پس بیشتر در گفته های و پیام های امام عزیزمان دقیق شوید و همیشه فرامین و سخنان امام را که همانا فرامین و دستورات ائمه اطهار علیها سلام و علی الخصوص آقا امام زمان است که امروز از حلقوم شریف این مرد بزرگوار و پیر جماران به همه ی جهانیان ابلاغ می شود آویزه ی گوش خود قرار دهید.
برادران، همسالان و همقطاران عزیز به گفته ی امام بزرگوارمان جنگ و جهاد امروز مسئله ی اصلی کشور است و در رأس تمامی امور قرار دارد پس با شرکت فعالانه ی خود در این جهاد مقدس اسلام و امام را یاری بخشید و با مبارزه بی امان خود از انقلاب و از حریم مقدس اسلامی حراست نمائید . به فرموده ی مولا علی علیه السلام که فرمود این شما هستید که باید محیط استقلال و ناموس کشوری را به حصار سرهای نترس و بی باک خود حفظ کنید. بدانید که به قول پیامبر اکرم(ص) اوج مسلمانی جهاد در راه خداست که جز مسلمانان برجسته بدان نرسند. آری برادران به فرموده ی علی(ع) جهاد، ایثار و فداکاری را در انسان استحکام می بخشد و رزمندگان اسلام را به خدا نزدیک می سازد.
برادران، امروز دشمن زبون آخرین نفسهای ذلت بار و خفت بار خود را می کشد و چندان دور نیست که رزمندگان آخرین ضربه های مهلک خود را بر سر پوسیده ی دشمن از خدا بی خبر فرود آورده و انشاءا… کربلای معلی و مرقد شریف آقا اباعبدا…را زیارت کرده در آغوش بگیریم و انشاءا…در آینده ای نه چندان دور نماز را در قدس عزیز به امامت امام امت برگزار کنیم که(( الیس الصبح باالقریب)) و این وعده است که حق را بر باطل پیروز گرداند .
در قرآن کریم خود می فرماید ما همیشه حق را بر باطل غلبه می دهیم و باطل را پایمال می سازیم. حق باطل را نابود می کند زیرا باطل ناپایدار است انشاءا…
و اما سخنی چند با اهل خانواده پدر و مادر عزیزم و برادران گرامیم.
مادر مهربانم که در طول زندگیم به حق مادری فداکار و دلسوز برایم بودی من هر وقت به یاد شما می افتم سیمای نورانی و ملکوتی را با چشمانی کبود شده که در اثر گریه ی زیاد بر ائمه اطهار علیهم السلام بوده به یاد می آورم. من از اوان کودکی در ذهنم این معنی نقش بسته و به یاد مانده بود که در ایام وفات ائمه معصومین و به خصوص ایام وفات حضرت زهرا سلام ا…علیها که در این ایام در خانه مان مرثیه خوانی و ذکر مصیبت می شود ,صبح آن روز چشمانت را اشک آلود مشاهده می کردم و در واقع برادرانم با صدای گریه ی شما از خواب بیدار می شدند و بی سبب نیست که هروقت خواب شما را می دیدم تو را با حضرت فاطمه زهرا(س) در یکجا می دیدم.
پس مادر عزیز من تنها استدعا که از شما دارم این است که در شهادت حقیر گریه و فغان نکنید و هروقت دلتان گرفت مثل همیشه برای شهدای کربلا و حسین(ع) و انصار با وفای او و به خصوص برا ی مظلومیت حضرت فاطمه زهرا سلام ا…علیها گریه کن و اشک بریز زیرا که گریه بر خاندان اهل بیت سبب آمرزش و ریزش گناهان و موجب دخول در جنت رضوان است و چه زیبا گفته است امام باقر(ع) که فرموده هر مؤمن و مؤمنه ای که چشمش را برای کشته شدن حسین(ع) و مظلومیت آنان اشک بریزد تا بر گونه اش روان گردد خداوند او را در بهشت در غرفه ای جای دهد که روزگار دراز در آن ساکن باشد .
دوّم خواسته ام این که طبق روال همیشگی در ایام وفات و شهادت ائمه اطهار مرثیه خوانی و عزاداری در خانه مان را همچنان ادامه دهید که هر چه داریم از این ها داریم و مادر عزیز این را بدان که در بهشت درجه ای است که جز غم دیدگان به آن نمی رسند مادر مهربان فرزند گنهکارت را به خاطر زحمات و مشقتی که در طول زندگی اش متحمل شده ای ببخش و حلال کن. ضمناً از پدر عزیزیم نیز می خواهم که حقیر را مورد عفو و گذشت خود قرار دهند, هرچند می دانم که لایق بخشش نیستم ولی مهر و عطوفتی که از اوان کودکی از آن پدر بزرگوار مشاهده کرده ام به گذشت آن پدر عزیز امیدوارم.
از برادران و خواهران گرامی ام و از تمامی فامیل و وابستگان و دوستان و آشنایان می خواهم که اگر خطا و بدی از بنده ی حقیر مشاهده کرده اند بنده ی حقیر را مورد عفو و گذشت خود قرار دهند و از همگی حلالیت می طلبم.
پیوسته ذکر و دعا و وردزبانتان این دعا باشد که:خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار فقیر و حقیر درگاه ربوبی سیّد داود علوی
من طلبنی وجدنی

اگرپس ازقرن هاازمرگم بگذرد بطوری که گردوخاک مانع تشخیص گورم شود وقبرم رابشکافند وقلبم را ،این حقیقت راکه برقلبم حک شده نظاره کنند: ” قلب منی خمینی ”

 خاطره ای از شهید

قائم مقام فرمانده گردان تخریب لشکرمکانیزه ۳۱عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

چیزی به اذان ظهر نمانده است. بچه ها در کنار تانکر آب جمع شده اند و یکی یکی دارند وضو می گیرند و بعضی هم صحبت می کنند. بند پوتین هایم را شل می کنم و برای وضو آماده می شوم. باز یادم می افتد که باید پوتین هایم را عوض کنم. به قول یکی از بچه ها، تاریخ مصرفش گذشته است. وضو می گیرم و می روم حسینیه. نماز که تمام می شود قصد تدارکات می کنم. چند روزی نیست که به «گردان تخریب» آمده ام و هنوز مسوولین اش را نمی شناسم. محل تدارکات گردان را هم نمی دانم. از یکی می پرسم و نشانم می دهد. بدون معطلی روانه تدارکات می شوم.
ـ می بینی برادر! این پوتین دیگر خاصیت خودش را از دست داده… و به پایم اشاره می کنم. مسوول تدارکات نگاهی می کند و:
ـ باید بروی پیش معاون گردان… دو خط بنویسید ما در خدمتیم…
خداحافظی می کنم و برمی گردم. «معاون گردان کیست؟» از این و آن می پرسم. بالاخره یکی نشانم می دهد:
ـ دنبال «سید» می گردی، همان که دارد می رود… و اشاره می کند به رزمنده ای که چند قدم از من جلوتر است. چیزی مثل حس خجالت ساکتم می ماند. «ولی نه! باید این پوتین زهوار در رفته را عوض کنم.» صدایش می کنم:
ـ آقا سید!
بلافاصله برمی گردد: «جانم!» دنیایی محبت در این کلمه موج می زند. احساس می کنم که سال هاست می شناسمش. باز یاد دوستی می افتم که می گفت: «در آشنایی با هر کسی، برخورد اول خیلی مهم است….» آقا سید «جانم» که می گوید، برای لحظه ای شیرینی بیانش، توان ادای کلام را از من می گیرد. گویی لحظات مکث می کنم تا لذت و شیرینی کلامش را با جان بچشم. نزدیکتر می روم:
ـ آقا سید! پوتین هایم در آموزش داغون شده، دیگر برای پوشیدن مناسب نیست. اگر ممکن است چیزی بنویسید تا از تدارکات یک جفت پوتین بگیرم.»
باز با همان بیان ملیح و دلنشین جوابم می دهد: «اگر ممکن است ببرید کفاشی لشکر، تعمیرش کنند.»
ـ آقا سید! به کفاشی رفتم. گفتند این کفش دیگر قابل تعمیر نیست.
با مهربانی نگاهم می کند. لبخندی می زند و می گوید: «بیچاره پوتین، از دست شما چه می کشد؟» دیگر من چیزی نمی گویم. دوباره آقا سید می گوید: «نمی توانی بپوشی؟ قبول داری که پوتین من هم مثل پوتین شماست….»
دستم را می گیرد. مهربانی برادرانه ای را با تمام وجود احساس می کنم. با هم به طرف حسینیه حرکت می کنیم. دم پله های حسینیه دست می برد و بند پوتینش را باز می کند. پوتین را در می آورد و نشانم می دهد. با تعجب نگاه می کنم. پوتین کف ندارد. لاستیک زیر پا ساییده شده و زبر است. پوتین به درد نمی خورد. «بیچاره پوتین! از دست شما چه می کشد؟» نمی توانم این را بگویم. پوتین معاون گردان، با آن همه کار و دوندگی اش چیزی از پوتین من کم ندارد. امکانات گردان در اختیار اوست، ولی او یک جفت پوتین را هم از خود دریغ می کند. اگر بگویم «چرا؟» می گوید: «بیت المال است برادر…»
حرفی برای گفتن ندارم. خداحافظی می کنم و پی کار خودم می روم. «هنوز هم می شود این پوتین ها را پوشید.» با خودم می گویم و فکر پوتین تازه را از سرم بیرون می کشم. شب در نماز جماعت، آقا سید می آید و کنارم می نشیند، سلام و علیک و احوالپرسی. انگار نه امروز که از سال ها پیش آشنای همیم. بالاخره می گوید: «فردا صبح به چادر ما بیا، یک جفت پوتین برایت آماده کرده ام…»
اما من هرگز نمی توانم برای گرفتن پوتین بروم. هنوز پوتین های کهنه را می شود، پوشید.

شاید هیچ کس سید را مثل من نمی شناسد. سید را می گویم، سید داود علوی را. اکنون تا شروع عملیاتی سرنوشت ساز ساعاتی چند باقی ست. چهره نورانی سید روشن تر از پیش می درخشد. نور وضو از سیمایش جاریست. دائم الوضوست. «هرکس که نماز شب بخواند چهره اش نورانی می شود. نماز شبش ترک نمی شود. خیلی نورانی شده ای.» این اصطلاح بچه هاست. به کسی که خیلی به شهادت نزدیک شده باشد، این طور می گویند. سید را مثل خودم می شناسم. تا حال این طوری و با این حال او را ندیده ام. این نشاط و شادابی رنگ و بوی دیگری دارد….
اکنون به طرف شلمچه حرکت می کنیم. سید در پوست خودش نمی گنجد. حدود پنج سال است که می جنگد. در «مسلم بن عقیل» آرپی‌جی زن بود و چه آرپی‌جی زنی! بی هراس به عمق میدان نبرد وارد می شد و ادوات و تانک های دشمن را به آتش می کشید. در «مسلم بن عقیل» که آمد، اولین اعزامش به جبهه بود و از این که توانسته است به جبهه بیاید، خیلی خوشحال بود. خودش می گفت: «درس که می خواندم، دلم در جبهه و پیش رزمنده ها بود. در آرزوی روزی بودم که بتوانم قدم بر خاک پاک جبهه بگذارم. پدر و مادرم بی خبر از آنچه در دلم می گذشت آرزو داشتند که در کنکور رتبه خوبی کسب کنم و وارد دانشگاه بشوم.
به همین جهت خیلی مرا برای درس خواندن تشویق می کردند.
ـ سید! تلاش کن تا پیش همکلاسی هایت سرفراز باشی…..
و چه قول ها که برایم می دادند! اما من حال و هوای دیگری داشتم. برای اینکه پدر و مادرم را از خود راضی کرده باشم در کنکور سراسری شرکت کردم. زمان امتحان فرا رسید….
وارد جلسه امتحان شده ام اما دلم در هوای جبهه می تپد. دلم پیش بچه های محله است که در جبهه حضور دارند. سوالات پخش می شود. نگاهی به اوراق امتحان می کنم. جواب اغلب سوالات را به خوبی می دانم. «می دانی سید! اگر از کنکور قبول شوی، به این زودی ها نمی توانی به جبهه بروی…. پدر و مادرت راضی نمی شوند، می گویند پسرمان باید درس بخواند….» آری اگر در دانشگاه پذیرفته شوم جبهه رفتن، به این زودی ها میسر نخواهد بود. از طرفی حضرت امام فرموده است که امروز حضور جوانان در جبهه ها بر همه چیز ارجحیت دارد. اولین امتحان در مسیر حرکت به سوی جبهه آغاز شده است. دانشگاه یا جبهه؟!
تصمیم خود را می گیرم. جواب سوالات را اشتباه می زنم….
وقتی اسامی پذیرفته شدگان کنکور سراسری اعلام می شود، نام من در میان آنها نیست. پدر و مادرم! با آگاهی از این موضوع برای جبهه رفتنم رضایت می دهند و من با اولین اعزام، روانه می شوم…»
در «مسلم بن عقیل» طعم جهاد و نبرد رو در رو را چشیده است و در همین عملیات امدادهای غیبی آسمانی را به چشم دیده است:
«…. پاتک دشمن آغاز شده است. تانک ها و نیروهای زرهی دشمن با آرایش زنجیری به طرف ما پیشروی می کنند. آتش و حرکت … دسته ها از تانک ها شلیک می کنند و در پناه آتش این تانک ها، دسته دیگری از تانک ها پیشروی می کند. آتش و حرکت….
آرپی‌جی زن هستم، مهمات کم است و دشمن بسیار. حجم آتش توپ مستقیم و تیربارها به حدی است که اگر سری از سنگر بلند شود، از بدن جدا می شود! تانک ها و نیروهای دشمن پیش می آیند و کم کم مهمات ما تمام می شود. آخرین گلوله ها را شلیک می کنیم. دشمن لحظه به لحظه نزدیک تر می شود. صدای خشن تانک ها…. انگار تانک ها از روی قلب آدم می گذرد. آخرین گلوله های ما شلیک می شود. اغلب بچه ها شهید شده اند. هنوز دو سه نفر باقی ست. من و دو نفر دیگر… مهمات تمام شده است. تیراندازی ما قطع می شود. تانک ها برای پیشروی احتیاط می کنند. دشمن فکر می کند، برایش کمین گذاشته ایم. لحظاتی برای بررسی موقعیت، پیشروی را متوقف کرده اند….
تکیه می دهم به گوشه سنگر. شاید تا لحظاتی دیگر اسیر خواهیم شد و شاید یکی از بعثی های عصبانی خلاصمان خواهد کرد… همه بچه ها شهید شده اند. تنها من مانده ام و دو نفر دیگر. حال غریبی مرا در خود می گیرد. دیگر امید از همه جا قطع شده است. لحظه ای به فکر فرو می روم… اگر خداوند متعال بخواهد، مدد فرماید چه زمانی بهتر از این؟ … در این حال که خدا را با تمامت خود درک می کنم، مدد می طلبم…
دیگر کسی از سنگرهای ما به سوی دشمن تیراندازی نمی کند. همه بچه ها شهید شده اند و ما که مانده ایم مهمات نداریم… خدایا!…
از تپه پشت سر ما یک گروهان آرپی‌‌جی با تجهیزات کامل در یک ستون منظم به طرف ما می آید. به سنگرهای ما که می رسند، دلداریمان می دهند: «نگران نباشید، به حول و قوه الهی تانک ها را شکار می کنیم!» فارسی صحبت می کنند….
دو نفرشان در دو طرف تپه موضع گرفته و پشت خاکریز می روند. تانک ها را نشانه می گیرند. تانک ها تیراندازی را شروع کرده اند. توپ مستقیم، تیربار… فریاد می زنیم. مواظب خودتان باشید… اما آنان به داد و فریاد ما توجه نمی کنند. هیچ به آتش دشمن اعتنایی ندارند. نفر اولشان که موشک آرپی‌جی را شلیک می کند، یکی از تانک ها شعله ور می شود و نفر دوم، تانک دیگری را منهدم می کند. تانک های دیگر همچنان خاکریز را می کوبند اما آرپی‌جی زن های ناشناس بدون توجه و اعتنا به آتش مستقیم دشمن، مشغول کار خود هستند. انگار آتش بر آنان اثری ندارد. آرپی‌جی می زنند و تیرشان به خطا نمی رود. تعدادی از تانک های دشمن منهدم می شود و بقیه تانک ها و نیروها به سرعت از معرکه فرار می کنند …. از شادی در پوست نمی گنجیم. در همین حین نیروهای کمکی ما از راه می رسند. از ما می پرسند: «چطور در مقابل این تانک ها ایستاده اید؟» ماجرا را تعریف می کنیم:
ـ این پیروزی را مدیون آرپی‌جی زن هستیم…
می خواهیم آرپی‌جی زن ها را نشان بدهیم، اما از آنان خبری نیست. کسی از آمدن گروهان آرپی‌جی زن خبری ندارد. رفتنشان را هم کسی ندیده است. خدایا! آنان از کجا آمده بودند؟ در این حوالی تا ۴۰ کیلومتری ما نیروهای فارس زبان حضور ندارند… چرا آتش دشمن بر آنان اثری نداشت؟ چرا موشک های آنان به خطا نمی رفت؟….»
بعد از «مسلم بن عقیل» مدتی به کردستان رفت و در «سرو» و «پسوه» در مقابله با عناصر ضد انقلاب تلاشی چشم گیر از خود نشان داد. سال ۶۲ بود که به خدمت نظام وظیفه اعزام شد و با تجارب و انگیزه ای که داشت به «گروه ضربت» پیوست و به دلیل داشتن ایمانی راسخ و معلومات عقیدتی ـ سیاسی، مسؤولیت «واحد عقیدتی سیاسی» یگان مربوطه بر عهده‌اش نهاده شد. اما باز جدایی از لشکر عاشورا را تاب نیاورد و به عنوان مامور به خدمت، به جمع رزمندگان لشکر پیوست. ابتدا به عنوان مسؤول تبلیغات «واحد تخریب» معرفی شد و پس از کسب آموزش های لازم از «اکبر جوادی» به دلیل لیاقت و خلوص خود به معاونت گروهان تخریب برگزیده شد. و با این مسئولیت، در عملیات بدر، کار شناسایی و پاکسازی میادین مین و موانع ایذایی خطوط مقدم دشمن با جسارت و لیاقت تمام برعهده گرفت. حضور موثر او در عملیات بدر، جوهره و کارایی اش را بیشتر از پیش آشکار ساخت. در عملیات «والفجر هشت» فرماندهی گروهان تخریب را بر عهده گرفت و پیشاپیش گردان های عملیاتی، با همرزمان خود وارد قلب آب ها و امواج توفانی اروند شد….
بعد از بدر و والفجر هشت، سید شور و حال دیگری داشت. با قرآن کریم بیشتر از پیش مانوس بود. اوقات سکوتش بیشتر شده بود… از اول چنین بود: نماز اول وقت، وضوی دائمی، ذکر پیوسته، سکوت. مطالعه و تحقیق….
اما این اواخر حال دیگری دارد…. شب است. شب دزفول. شب شکوه ومعنویتی خاص دارد. با «سید» در اردوگاه قدم می زنم. به گذشته ها می اندیشم. به یارانی که رهایمان کردند و رفتند. به سید که هوای رفتن دارد و … لب های سید تکان می خورد. مثل همیشه زمزمه ذکر از لبانش جاریست…. سکوت را می شکنم: «سید! ما اکنون از حال و راز همدیگر باخبریم…راز و نیازها و گریه های شبانه ات بر من پوشیده نیست….. برایم بگو، چه کردی که لطف حق دستت را گرفت؟…..»
سید در حالی که گویی حرف های مرا نمی شنود، لحظاتی سکوت می کند. سوال خود را دوباره می پرسم: «چطور به این مقام رسیدی؟ رمز موفقیت چیست؟»
قطرات اشک، آرام آرام بر چهره نورانی اش فرو می غلتد و گونه های درخشانش را خیس می کند. انگار می خواهد چیزی بگوید. لب هایش می لرزد. گریه اش شدیدتر می شود و شانه هایش تکان می خورد: «در یکی از ماموریت ها، در حوالی جزیره مجنون تا شب کار کردیم. شب به چادر برگشتیم و پس از اقامه نماز، از فرط خستگی در ورودی چادر دراز کشیدم. بچه ها شروع به خواندن دعای توسل کردند و مرا هم صدا زدند. من که از خستگی یارای ایستادن نداشتم گفتم: شما بخوانید من هم از همین جا زمزمه می کنم. بچه ها با سوز و حال دعا را می خواندند. همین که به جمله یا فاطمه الزهرا یا بنت محمد یا قره العین الرسول رسیدند، متوجه شدم که لنگه ورودی چادر بالا زده شد و خانمی با معجر سیاه وارد شد و رو به من کرد و گفت: سید تو چرا دعا نمی خوانی؟ تو که از مایی …»
شانه های سید تکان می خورد. گویی بغض های هزار ساله اش وا شده است. خوشا به حال تو سید! خوشا به حالت…
اکنون به طرف شلمچه حرکت می کنیم. سید فرمانده است. فرمانده گروهان غواص و جانشین گردان تخریب، ساعاتی به شروع عملیات مانده است. اکنون می رویم و خدا می داند که چه کسانی را انتخاب خواهد کرد. سید در پوست خودش نمی گنجد. شاداب و خندان، شکفته تر از گل… امروز نوزدهم دی ماه ۱۳۶۵ است. خدا می داند چه کسانی امروز به یاران شهید خواهند پیوست. آیا سید هم…..
به شلمچه که می رسیم نشاط سید بیشتر می شود. تبسم از لبش جدا نمی شود. از خدا طلب شهادت می کند. در آب های کانال ماهی غسل شهادت را به جا می آورد و در شب اول عملیات سفری دیگر را آغاز می کند، از کربلای پنج تا بهشت شهیدان….
گویی هنوز صدای روحانی سید را می شنوم: «برای اینکه پدر و مادرم را از خود راضی کرده باشم در کنکور سراسری شرکت کردم. زمان امتحان فرا رسید… وارد جلسه امتحان شده ام. اما دلم در هوای جبهه می تپد…. دیگر از کوچه های «سراب» خسته شده ام… سوالات پخش می شود. جواب اغلب سوالات را می دانم… اولین امتحان در مسیر حرکت به جبهه آغاز شده است: «دانشگاه یا جبهه؟!
تصمیم خودم را می گیرم. جواب سوالاتم را اشتباه می زنم…» ن

سروران عزیز! پیوسته به فکر و ذکر خداوند مشغول باشید که «الا بذکرالله تطمئن القلوب» کارها و اعمال خود را خالص برای رضای خداوند تبارک و تعالی انجام دهید. بسیار مناجات و دعا کنید که همانا هیچ چیز نزد خداوند، گرامی تر از دعا نیست. قرآن را زیاد بخوانید، زیرا خداوند، دلی را که قرآن را دریافته، معذب نمی کند. نماز را اول وقت، به جای آورید و در راه خدا جهاد کنید که عمل به اینها راه نجات و سعادت است. ذکر صلوات همیشه بر زبانتان باشد که موجب وسعت دل و ضامن سلامت روح انسان است. خود را به زیباترین مکارم اخلاقی بیارایید و با خدا و خلقش با صداقت رفتار نمایید. زیرا که مکارم، صفاتی است که موجب کرامت انسان می شود….

 

امتیاز:
اشتراک گذاری:
برچسب ها :
مطالب مرتبط
دیدگاه شما